دل نوشته ها
شعرهايي براي ديدن و شنيدن.
درباره وبلاگ
مهر..آنا

سلام پر مهر من به تمام بازدیدکنندگان مهرآنا هستم که به شعر خیلی علاقه دارم و دوست دارم بهترین شعرها با توجه به مفهومش رو جمع آوری کنم و در اختیار دیگران بذارم تا اونها هم لذت ببرن.نوشته های من بیشتر حسی که تجربه دیگران به من انتقال داده میشه........ خودم بشتر نثرم خوبه و یه چیزهایی می نویسم. به طورجدی که در این زمینه کار کنم بهش فکر نکردم . شاید به خاطر اینکه بشتر درگیر کارم هستم .ادرس کانال شعر من در تلگرام https://telegram.me/kimiya_mehrana

موضوعات
     
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed
۱۳٩٠/٧/٢٦ :: ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

خانه ام وقتی که می آیی تمامش مال تو

هر چه دارم غیر تنهایی تمامش مال تو

صد دوبیتی صد غزل دارم و حتی یک بغل

شعرهای خوب و نیمایی تمامش ال تو

ضرب و آهنگ نفس هایم صدای پای توست

این صدای پای رویائی تمامش مال تو

وسعت آرام اقیانوس آرام دلم

ای پری خوب دریایی تمامش مال تو

خوب یادم هست گفتی عشق یک بخش است،عشق

بخش کردم، عشق یکجایی تمامش مال تو

عشق من عشق زمینی نیست باورکن عزیز

عشقم این عشق اهورایی تمامش مال تو

باز هم بیت بد پایان شعرم مال من

بیت های خوب بالایی تمامش مال تو



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/٢٥ :: ٢:۳۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

چشم مستی که مرا شب همه می نگریست

صبح دیدم که به اندازه یک ابر گریست

کاش که از روز ازل دوست نمی داشتمت

زیر لب زمزمه ی کرد و مرا می نگریست

آتش خشم پر از قهر تو می گفت برو

جذبه چشم پر ازمهر تو می گفت بایست



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/٢٤ :: ۸:٥٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : غزل

وعدگاه من تو آدینه نکند دیر کنی آینه

مثل پاییز غریبی و قشنگ نخورد شیشه عمرت به سنگ

به نگاهی نظری هستم کن با همه نیستیم هستم کن

وعدگاه من و تو آدینه نکند دیر کنی آینه

نکند عشق مرا پس بزنی طعنه بر بنده بی کس بزنی

مهربانم نکند رد کنیم که چه بد پیش هم بد کنیم

تو که یک عمر عزیزم بودی گر چه پنهان همه چیزم بودی

من زتو دور شدم می دانم امتحان ناشده مردود شدم

عهد بشکستم و نابود شدم به عشق تو خیانت کردم هی گنه کردم و عادت کردم

حرمت عشق تو را گم کردم هوس میوه گندم کردم

خاطر سبز تو را رنجاندم ان چه دادی به دلم پس دادم

گفتی هر وقت شکستی باز آ عهد بستی و گسستی بازآ

آمد عهد گسسته تر از عاشقم باز شکسته تر از این

ای قرار دل هر جایی من فرصت سرخ اهورایی من

ای شبنم با تو دل انگیزه شده دلم از عشق تو لبریز شده

ای  دلیل همه آشفتگی ام عاشقم با همه نا پختگیم

جان به قربان تو محبوب ترین ای دل آرام من ای خوب ترین

روزگاری است که تنها ماندم پشت پا برتو زدم جا ماندم

می شود باز جوابم بدهی به نگاهی تب و تابم بدهی

بی پناهم تو خودت آگاهی می زنی سر به سرایم گاهی

می شود دوباره عزیزم باشی تا همیشه همه چیزم باشی

وعدگاه من تو آدینه نکند دیر کنی آینه



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/٢٤ :: ۸:٥۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : غزل

ای خداوند! ای خداوند!

بگذار تا صلیبم را بستایند

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد

چه سیبهای قشنگی

حیات نشئه تنهایی است

و میزبان پرسید

قشنگ یعنی چه ؟

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

و عشق تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس

و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

و نوشداروی اندوه ؟

صدای خالص اکسیر می دهد این نوش

و حال شب شده بود

چراغ روشن بود

و چای می خوردند

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی

چه قدر هم تنها

خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

دچار یعنی

..........عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

و چه فکر نازک غمناکی

و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

نه وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست

خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

دچار یعنی

..........عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

و چه فکر نازک غمناکی

و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

نه وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست

 



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/٢٤ :: ۸:٥۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : غزل

ببخش اگه دختری عاشق نبودم
ناخدای کشتی عشقت نبودم
ببخش اگه دلم برای تو نشد
اگه نگام همسفر چشمات نشد
ببخش اگه مهمون قلبت نشدم
اگه برات لیلی مجنون نشدم
ببخش اگه بی مهری هام دل شیشه ای تو شکست
اگه به خار کارام غصه توی نگات نشست

 

 



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/٢٤ :: ۸:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : غزل

مرا نیست راهی به دنیای تو

تو را نیست راهی به دنیای من

به لب خندد، امید فردای تو

مرا نیست امید فردای من

چنان بشکفد نوشخند به لب

که لبخند ماهی ،در آینه ای

نه با غم نگاه تو را آشتی ست

نه در دل تو را رنج دیرینه ای

مرا خنده ها در گور دل

تو را بوسه ها دسته در باغ لب

تویی روشنایی منم تیرگی

تو از شهر روزی  من از شهر شب

تو صبح بهاران پژمرده ای

 منم پژمرده رنگ خزان

تو آنی که زاد از تو خورشید ها

من آنم که شب جوید از من نشان

مرا نیست راهی به دنیای تو

تو را نیست راهی به دنیای من

تو از شهر روزی  من از شهر شب

تو را جان دهد مرگ فردای من



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/٢٤ :: ۸:۱۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : غزل

گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را

یا نه، ویرانه کنی ساخته ی دنیا را

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز

که به تشویش سپردی شب عاشق ها را

چه شد آن زمزمه ی هر شبه ی ما ای دوست

چه شد آن صحبت هر روزه ی یاران یارا

چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی

همتی تا که رهایی بدهی دریا را

حیف از امروز که بی عشق شب آمد ای عشق

کاش خورشید تو آغاز کند فردا را

پای در زنجیر ، پرواز میکنم

با غمهای درون اوج میگیرم

با شکستهایم به پیش میتازم

با اشکهایم سفر میکنم

با شکستهایم به پیش میتازم

با اشکهایم سفر میکنم



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/٢٤ :: ۸:٠٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : غزل

رنگی به رنگ چشم سیاهت نمی رسد

شب می دود، به مرزشباهت نمی رسد

من اشتباه کردم اگر ماه گفتمت

خورشید هم به صورت ماهت نمی رسد

هر دفعه کودک غزلم می پرد هوا

دستش به میوه های نگاهت نمی رسد

هر وقت می زند به سرم فکر عاشقی

جایی به جز کنار و پناهت نمی رسد

یا نخوانده ای که بیایی به دیدنم

یا نامه های چشم به راهت نمی رسد



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/٢۳ :: ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : غزل

شبیه بادهای بی قرار می نویسمت

ودر تمام فصل بهار می نویسمت

ببین چه قدر ساده ام ستاره می کشم تورا

به لهجه محلی سه تار می نویسمت

به رنگ حرف های اشنای توست قلب من

بیا بخوان بمان بگو ببار می نویسمت

تو سالهاست بین شعر من قدم زنان

ولی نه خسته می شوی سوار می نویسمت

کنارآن درخت کهنه حیات مدرسه

هنوز کودکم و یادگار می نویسمت

و راستی ببخش دست من نبود خب اگر

دوباره خط زدم هزار بار می نویسمت

نه اشتباه می کنم شما که بچه نیستی

که من چنین صریح و خنده دار می نویسمت

و قول می دهم کمی بزرگتر شوم و بعد

به سبک مردمان روزگار می نویسمت



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٩ :: ۱:٢۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

کهنه فروش داد میزنه چراغ شکسته میخریم .....

کفشای پاره میخریم ....

 اسباب کهنه میخریم .....

 بی اختیار دادمیزنم :

کهنه فروش قلب شکسته میخری ؟؟؟



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٩ :: ۱:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

 

گفتی که می بوسم تو را
گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بیند کسی
گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در ؟؟
گفتم که با افسونگری او را ز سر وا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو رو گویم برو؟؟
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٧ :: ۸:٢٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : غزل

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا بکی در غم تو ناله شبگیر کنیم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

مگرش هم زسر زلف تو زنجیر کنم

آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

در یکی نامه محالست که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود

کو مجالی که سراسر همه تقدیم کنم

آنزمان کآرزوی دیدن جانم باشد

در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد

دین و دل را همه در بازم و توفیر کنم

 



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٦ :: ۱:٠۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

من

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوس مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبی

می نوازد آرام،آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٢ :: ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟
 
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

 
خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری  که    

دوست داری از من بپرسی؟
 من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
 
خدا جواب داد:
 -
اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره

 آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
 -
اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج

 می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.
 -
اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در

 حال و نه در آینده زندگی می کنند.
 -
اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که

 گویی هرگز نزیسته اند.
 دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...


 
سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی  

 بیاموزند؟
 خدا پاسخ داد:
 -
اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند

 انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
 -
اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
 -
اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
 -
اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال

 زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.
  -
یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین

 ها است.
  -
اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه

 احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
 -
اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
 -
اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

 
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که

 دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٢ :: ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

من از این فاصله ها دلگیرم 

بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم

دل من با همه آدمکانی که به دنبال  توأ ند

تهی می گردد ، من با خود خود درگیرم 

دیر سالی است که می خواهم از اینجا بروم

ولی انگار که با قلب زمین  زنجیرم

مثل این است که با هق هق خود

روی سجاده احساس تو جان می گیرم

ساعت گریه و غم هیچ نمی خوابند و من

در الفبای  زمان این تقدیرم  



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٢ :: ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

 

روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم...



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٢ :: ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

سرکلاس دو خط سیاه موازی روی تخته کشید!! خط اولی به دومی گفت ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!! دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی!!! در همان زمان معلم بلند فریاد زد : " دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند مگر آنکه یکی از آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند !!



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٢ :: ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

 

باز هم ثانیه ها اسم تورا جارزدند
و دقایق همه امشب به تو تکرار زدند
و سکوتی که دراین عقربه‌ها میچرخید

 
نکند در دل تو اسم مرا دار زدن؟؟؟!!!!

 

 

 

گفتمش : دل می خری ؟

 

برسید چند؟

 

گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !

 

خنده کرد و دل زدستانم ربود

 

تا به خود باز آمدم او رفته بود

 

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

 

جای بایش روی دل جا مانده بود ......

 

 

 



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱۱ :: ۱:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

 

 گفتم : غم تو دارم . گفتا غمت سرآید        

 گفتم :که ماه من شو! گفتا: اگربرآید!

گفتم : ز مهرورزان ، رسم وفا بیاموز           

  گفتا : زخوبرویان، این کار کمتر آید    

 گفتم : که برخیالت راه نظر ببندم                       

 گفتا : که شب رو است این، از راه دیگر آید

گفتم : که بوی زلفت،گمراه عالمم کرد        

 گفتا : اگر بدانی، هم اوت رهبر آید   

گفتم : خوشا هوایی کز باد صبح خیزد             

 گفتا : خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم : که نوش لعلت ما را به آرزو کشت       

 گفتا : تو بندگی کن، کو بنده پرور آید

گفتم : دل رحیمت، کی عزم صلح دارد؟         

 گفتا : مگوی با کس تا وقت آن درآید

 گفتم : زمان عشرت دیدی که چون سر آمد ؟

 گفتا : خموش هدیه! کاین غصه هم سرآید



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱۱ :: ۱:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

سخت ترین کارها و مشکل ترین راهها رو در پیچ خم های زندگی یاد می گیرم اما هیچ وقت فرصت نمی کنیم که دوباره از آنها استفاده کنیم. فقط برامون یه تجربه میشن تلخ یا شیرین. باید بدونیم از دنیامون چی می خوایم و با خودمون روراست باشیم  به قول معروف ( خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا می رود دیوار کج ) اگه تو دنیایی که برا خودمون درست کردیم زندانی بشیم و پر پرواز رو با بهانه های واهی از خودمون بگیریم در آخر دستامون خالی می مونه.

همیشه سعی کنیم چیزی روکه می خوایم برداشت کنیم و بدونیم که ارزش تلاش و زحمت ما  رو داشته.

 این محصول ،ثمره زندگیه که وقتی بهش نگاه می کنی لذت می بری.

خدایا دوست دارم واسه دل خودم زندگی کنم اما .....



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱۱ :: ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

من درختم، ساقه ام نقش ستونی است به ایوان فلک

یک دو صد رنگ به رختم، من درختم.

تشنگی عمق دهد ریشه در خاک مرا

آفتاب، گرندهد نور، تن پاک مرا

تن من خم نشود، لحظه ای عزم مرا کم نشود

سرخود را به فلک دارم و چشم به ملک

قد خود اوج کنم تا که به نوری برسم

من درختم ، تکیه بر دگری جمله حرام است مرا

 خود تکیه گاهم همه را. 

 

 



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱۱ :: ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

باید خریدارم شوی تا من خریــــــــدارت شوم

وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیســــــتم چون دیگران بازیچه بازیگران

اول به دام آرم ترا و آنــــــگه گرفتارت شوم

 

 



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱۱ :: ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

 

گفتی که می بوسم تو را
گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بیند کسی
گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در ؟؟
گفتم که با افسونگری او را ز سر وا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو رو گویم برو؟؟
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

 



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱۱ :: ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

 


senin gözlerin için nelerimi vermezdim

به خاطر چشمای تو چه چیزهایی که نمیدادم

ne olurdu san ki beni anlasan

چه میشد اگه منو درک میکردی

ne olurdu biraz insaflı olsaydın

چی میشد اگه یکم با انصاف میبودی

keşke biraz olsa beni anlayabilseydin

ای کاش حداقل یه کم منو میفهمیدی ( درک میکردی )

 



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱۱ :: ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

 

من همسن و سال پسر تو هستم ،

تو همسن و سال پدر من هستی.

پسر تو درس می خواند و کار نمی کند،

من کار می کنم و درس نمی خوانم.

پدر من نه کار دارد ، نه خانه،

تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است:

سود آن برای تو ، دود آن برای من.

من کار می کنم ، تو احتکار می کنی.

من بار می کنم ،تو انبار می کنی.

من رنج می برم، تو گنج میبری.

من در کارخانه ی تو کار میکنم.

و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست:

وقتی که من کار می کنم، تو خسته می شوی،

وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی،

وقتی که من بیمار می شوم ،تو برای معالجه به خارج می روی.

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا همه کارها به نوبت است:

یک روز من کار می کنم، تو کار نمی کنی،

روز دیگر تو کار نمی کنی ، من کار می کنم.

من در کارخانه ی تو کار می کنم

کارخانه ی تو بزرگ است.

اما کارخانه ی تو هر قدر هم بزرگ باشد،

از کارخانه ی خدا که بزرگتر نیست.

کارخانه ی خدا از کارخانه ی تو و از همه ی کارخانه ها بزرگتر است.

و در کارخانه ی خدا همه ی کارها به نوبت است،

در کارخانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.

در کارخانه ی خدا ، همه کار می کنند.

در کارخانه ی خدا ، حتی خدا هم کار می کند.


قیصر امین پور

 



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱۱ :: ٧:٥۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : غزل

خداحافظ نگو وقتی هنوز درگیر چشماتم

خداحافظ نگو وقتی تو هر جا باشی همراتم

تو اون گرمای خورشیدی

که میری روبه خاموشی

نمیدونی چقدر سخته شب سرد فراموشی

شبی که کوله بارت رو میونه گریه می بستی

یه احساسی به من میگفت هنوزم عاشقم هستی

خداحافظ نگو وقتی

هنوز درگیر چشماتم

خداحافظ نگو وقتی تو هر جا باشی همراتم

چرا حالت پریشونه

چرا مایوس و دلسردی

خداحافظ نگو وقتی هنوزم میشه برگردی

تو یادت رفته اون روزا یکی تنها کست می شد

خداحافظ که میگفتی خدا دلواپست میشد 

خداحافظ نگو هنوز درگیر چشماتم

خداحافظ نگو وقتی...

 



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱۱ :: ٧:٤۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : غزل

بی اعتمادم کن به همه ی دنیا اینکه با من باش
کنار من تنها، کنار من تنها، کنار من تنها
از اولین جملت، فهمیده بودم زود
عشق های قبل از تو سوء تفاهم بود
اونقدر می خوامت همه باهات بد شن
با حسرت هر روز از کنار ما رد شن
حالم عوض میشه، حرف تو که باشه
اسم تو بارونه، عطر تو همراشه
اون گوشه از قلبم، که مال هیچکس نیست
کی با تو آروم شد، اصلا مشخص نیست



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٠ :: ٢:۳٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم ، چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی همان منظر دور به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه همان وهم ، همان تصویری که سراغش ز غزل های خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو، به تماشا ،  به خموشی، به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت به سخن های تو به لهجه شیرین سکوت
شبهی چند شب است آفت جانم شده است اول نام کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگی اش می توان یک شبه پی برد به دلدادگی اش
حتم دارم که تویی آن شبه آیینه پوش ، عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
آری آن خواب که شب آفت جانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آیینه پیداست و تماشا گه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من آن شبه شاد شبانگاه تویی
.   



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٠ :: ٢:۳٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل


موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٠ :: ٢:٢۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

 

پیغام

 

به شب و پنجره بسپار که برمی گردم

عشق را زنده نگهدار که برمی گردم

دو سه روزی هم اگر چند تحمل سخت است

تکیه کن برتن دیوار که برمی گردم

بس کن این سرزنش رفتی بد کردی را

دست از این خاطره بر دار که بر می گردم

گفته بودی چشم به راهم بودی

به همان دیده بیدار که برمی گردم 

بین ما پیش ترک هر سخنی بود گذشت

راهیت می شوم این بار که برمی گردم

پرده تیره ی آن پنجره ها را بردار

روی رف آینه بگذار که بر می گردم

پشت در را اگر انداختی حرف ی نیست

به شب و پنجره بسپار که برمی گردم



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٠ :: ٢:۱۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

 

۱- راز آرامش درون خویشتنداری است،

انرژیهای خود را پراکنده نکن، بلکه آنها را تحت نظر داشته باش و به طرز مفیدی هدایتشان کن.

۲- راز آرامش درون در این است که هرکاری را با حواس جمع و علاقه انجام دهی.

۳- راز آرامش درون در زمان حال زندگی کردن است،

...گذشته و آینده را در چرخه ذهنی ابدیت رها کن.

۴- راز آرامش درون در آسایش درون است،

یعنی آسایش جسمانی ، عاطفی ذهنی و معنوی.

۵- راز آرامش درون در دل نبستن است،

این را بدان که در حقیقت هیچ چیز و هیچ کس به تو تعلق ندارد.

۶- راز آرامش درون در شادی است،

افکار شادی آفرین را آگاهانه حفظ کن.

۷- راز آرامش درون در آروز نداشتن است،

این را بدان که شادی در درون تو جای داردو نه در اشیاء و شرایط خارج از وجود تو .

۸- راز آرامش درون در این است که همه چیز را همانطور که هست بپذیری ، آنگاه با امید و آرامش در جهت بهبودی آن قدم برداری.

۹- راز آرامش درون در درک این مطلب است که تو نمی توانی دنیا را تغییر دهی،

اما می توانی خودت را تغییر دهی.

۱۰- راز آرامش درون در دوستی با افراد مثبت است،

از معاشرت با افرادی که طبیعتی خالی از صفا و صمیمیت دارند پرهیز کن.

۱۱- راز آرامش درون در ایجاد آرامش در محیط اطراف خویش است.

۱۲- راز آرامش درون در یک زندگی ساده است،

ضروریات زندگی را دوباره برای خود تعریف کن.

۱۳- راز آرامش درون در یک زندگی سالم است،

هر روز ورزش کن، غذای مناسب بخور و نفس عمیق بکش.

۱۴- راز آرامش درون در داشتن وجدانی پاک است.

۱۵- راز آرامش درون در رفتار آزادانه است، رفتاری که بر آمده از خود واقعی ات باشد، نه افکار دیگران.

۱۶- راز آرامش درون در این است که در تمام مراحل زندگی از حق پیروی کنی.

۱۷- راز آرامش درون در غبطه نخوردن به مال دیگران است،

این را بدان که آنچه حق توست، هر طور شد خود را به تو خواهد رساند.

۱۸- راز آرامش درون در گله مند نبودن است،

آنچه دنیا به تو می بخشد، در مقابل چیزی است که پیش تر ، تو به او بخشیده ای.

۱۹- راز آرامش درون در این است که اشتباهات خود را بپذیری و بدانی که فقط خود تو می توانی آنها را به موفقیت تبدیل کنی.

 

۲۰- راز آرامش درون در این است که بر دشمن درونت غلبه کنی،

نه اینکه او را سرکوب کنی.

۲۱- راز آرامش درون در تمرین اراده است،

حتی اگر ذهنت به شدت با آن مخالف باشد.

۲۲- راز آرامش درون در این است که دلت همیشه شاد باشد،

حتی هنگامی که دیگران عبوس هستند.

۲۳- راز آرامش درون در این است که به جای توقع خوشحالی از دیگران،

خودت آنها را خوشحال کنی.

۲۴- راز آرامش درون در این است که خیر و سلامت دیگران را خیرو سلامت خود بدانی.

۲۵- راز آرامش درون در بی آزار بودن است،

هرگز کسی را نرنجان.

۲۶- راز آرامش درون، کار کردن درکناردیگران است،

نه در مقابل آنها.

 

 



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٠ :: ٢:۱۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

شعر زیبای حمید مصدق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


 
  
  
 
جواب زیبای فروغ فرخ زاد

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی واست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

 

 

 

 



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٠ :: ٢:٠٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل
 

 

 

 

 

 

 

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!



نتیجه اخلاقی:

بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم

 

 

 

 

 



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٠ :: ۱:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند:

- یک پیرزن که در حال مرگ است.

- یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است.

- یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.

شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟

 دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!

قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد:

 پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد..

 شما باید پزشک را سوار کنید، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.

 شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید..

 

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد.

 او نوشته بود:

 سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٠ :: ۱:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل


بر آنم کە عشق ورزم,
پیش از آن‌که واپسین نفس را برآرم،
پیش از آن‌که پرده فرو افتد،
پیش از پژمردن آخرین گل،

برآنم که زندگی کنم.
برآنم که عشق بورزم.
برآنم که، باشم.

در این جهان ظلمانی،
در این روزگار سرشار از فجایع،
در این دنیای پُر از کینه،
نزد کسانی که نیازمند من اند،
کسانی که نیازمند ایشانم،
کسانی که ستایش انگیزند،

تا دریابم؛
شگفتی کنم؛
باز شناسم؛
که‌ام؟
که می‌توانم باشم،
که می‌خواهم باشم،

تا روزها بی‌ثمر نماند،
ساعت‌ها جان یابد،
لحظه‌ها گران‌بار شود،

هنگامی که می‌خندم،
هنگامی که می‌گریم،
هنگامی که لب فرو می‌بندم،

در سفرم به سوی تو،
به سوی خود،
به سوی خدا،
که راهی‌ست ناشناخته
پُر خار
ناهموار

راهی که ـ باری ـ
در آن گام می‌گذارم،
که قدم نهاده‌ام،
و سر بازگشت ندارم.

بی‌آنکه دیده باشم شکوفایی گل‌ها را،
بی‌آنکه شنیده باشم خروش رودها را،
بی‌آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات.

اکنون مرگ می‌تواند فراز آید.
اکنون می‌توانم به راه افتم.

اکنون می‌توانم بگویم که:
«زندگی کرده‌ام.»



موضوع مطلب :
۱۳٩٠/٧/۱٠ :: ۱:٤٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : پرشین بلاگ
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com

موضوع مطلب :