دل نوشته ها
شعرهايي براي ديدن و شنيدن.
درباره وبلاگ
مهر..آنا

سلام پر مهر من به تمام بازدیدکنندگان مهرآنا هستم که به شعر خیلی علاقه دارم و دوست دارم بهترین شعرها با توجه به مفهومش رو جمع آوری کنم و در اختیار دیگران بذارم تا اونها هم لذت ببرن.نوشته های من بیشتر حسی که تجربه دیگران به من انتقال داده میشه........ خودم بشتر نثرم خوبه و یه چیزهایی می نویسم. به طورجدی که در این زمینه کار کنم بهش فکر نکردم . شاید به خاطر اینکه بشتر درگیر کارم هستم .ادرس کانال شعر من در تلگرام https://telegram.me/kimiya_mehrana

موضوعات
     
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed
۱۳٩۱/۱/٢۸ :: ٢:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

چشمانت سرشار از زندگی است ،قلبت سرشار از محبت.

من تو را از نگاهت می شناسم نگاهی که تو مرا می خواهی و من تو را می خواهم

و صدایی که هرگز شنیده نمی شود.

و چشمانی که گم می شود در شرم یک لبخند.

 و روزهایی که نیستی و من تو را در رویا هایم نقاشی می کنم . به یاد تمام روزهایی که نمی توانم ببینمت . روزهای منتظر...........................

روزهایی که با واژه فاصله برایم پر می شود و در فکرم تو را از ذهن پاک می کنم .

سردرگم دو دنیای کبوتر و باز .

تو مرا گم می کنی و من تو را .

 



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱/٢۸ :: ٢:٢۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

نشود فاش کسی، آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست

گوش کن،با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو، به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا، چشم جهانی، نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت

گفتگویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارندبه دیباچه عقل

هر کجا نامه عشق است، نشان من و توست

سایه، زآتشکده ماست فروغ مه و مهر

وه از این آتش روشن که به جان من و توست



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱/٢٧ :: ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

خدا گفت : زمین سردش است.چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت: من

خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد .لیلی هم.

خدا گفت: شعله را خرج کن.زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید.خدا سوختنش را تماشا می کرد.

لیلی، گر می گرفت. خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید ،می ترسید آتشش تمام شود.

مجنون سر رسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد.

آتش زبانه کشید.آتش ماند. زمین خدا گرم شد.

خدا گفت: اگر لیلی نبود،زمین من همیشه سردش بود.

 

 

لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است.

خاکستر لیلی هم دارد می سوزد،امانتی ات را پس می گیری؟

خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم،خاکسترت را پس می گیرم.

لیلی گفت:کاش مادر می شدم،مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت: مادری بهانه عشق است،بهانه سوختن،تو بی بهانه عاشقی،تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت:دلم زندگی می خواهد،ساده،بی تاب،بی تب.

خدا گفت: اما من تب و تابم،بی من می میری.....

لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است،مرگ من ،مرگ مجنون،پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست.

دریا تشنگی است و من آبم،تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی ؟

لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید.

 

 

 



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱/٢٧ :: ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

گاه گاهی که دلم می گیرد

بیشتر وقت غروب

آن زمان که خدا نیز پر از تنهاییست

من وضو خواهم ساخت

از خدا خواهم خواست که تو تنها نشوی

و دلت پر زخوشی های دمادم باشد



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱/٢٢ :: ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

عاشق شدن چیز ساده ایست

آنقدر که همه انسانها

توان تجربه کردنش را دارند

مهم عاشق ماندن است

بی انتها و بی زوال

تا ابد، بی منت

هر کسی یه جور عشق رو تفسیر می کنه عاشق میشه واسش می جنگه بدستش میاره .از دستش می ده. اون رو به دیگران هدیه می ده.......................

عشق رو ما می سازیم ما آدمها .ما تصمیم می گیریم این واژه رو زنده کنیم یا نابودش کنیم .

رویا ها رو ما جون می دیم  و به حقیقت نزدیک می کنیم.

زندگی کن اما با عشق.با دوست داشتن. با مهربانی کردن .تو پیش قدم باش .تو خوب باش .تو واسه ارزشهای خودت زندگی می کنی . ارزشهایی که بوی ناب آدم می دهند.

امیدوارم کانون خانواده های ایرانی همیشه بارانی باشه از عشق.

عشق به همسر .فرزند. مادر .پدر.برادر.............................

 

 

چشم هارا باید شست جور دیگر باید دید.



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱/٢٠ :: ٩:۱٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : غزل

بسوزد خانه لیلی و مجنون

که رسم عاشقی در عالم انداخت

اگر لیلی به مجنون داده می شد

دل هیچ عاشقی رسوا نمی شد

...........................

.............

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

جام لیلا را به دستم داده ای

وند این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم، مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو لیلای تو ،من نیستم

گفت:ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صدقمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یاربت

غیر لیلا برنیامد بر لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱/۱٩ :: ٩:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : غزل

این شعر رو تقدیم می کنم به تمام دختران ایرانی که الگوشون مادرمون خانم حضرت زهرا (س) ست امیدوارم لطف بی پایانشون شامل هممون بشه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا شود گوشه چشمی به ما کنند

..............................

......................

 

دخترم با تو سخن می گویم

گوش کن،با تو سخن می گویم

زندگی در نگهم گلزاریست

وتو با قامت چون نیلوفر

شاخه پر گل این گلزاری

من در اندام تو یک خرمن گل می بینم

گا گیسو،گل لب ها،گل لبخند شباب

من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم

گل عفت، گل صد رنگ امید

گل فردای بزرگ

گل فردای سپید

می خرامی و تو را می نگرم

چشم تو آینه روشن دنیای من است

تو همان خرده نهالی که چنین بالیدی

راست چون شاخه سر سبز،برومند شدی

همچو پر غنچه درختی،همه لبخند شدی

دیده بگشای و در اندیشه گل چینان باش

همه گلچین گل امروزند

همه هستی سوزند

کسی به فردای گل باغ نمی اندیشد

آنکه گرد همه گل ها به هوس می چرخد

بلبل عاشق نیست

بلکه گلچین سیه کرداری است

که سراسیمه دود در پی گلهای لطیف

تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد بر خاک

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک

تو گل شادابی

به ره باد مرو

ای گل صد پر من

با تو در پرده سخن می گویم

گل چو پ‍‍‍‍ژمرده شود، جای ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

کس نگیرد ز گل مرده سراغ

دخترم، با تو سخن می گویم

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیری است

و تو چون قطعه الماس درشتی کمیاب

گردن آویز بر این زنجیری

دیده از خواب بپوشم همه شام

دخترم، گوهر من

گوهرم، دختر من

تو که تک گوهر دنیای منی

دل به لبخند حرامی مسپار

دزد را دوست مخوان

چشم امید بر ابلیس مدار

دیو خویان پلیدی که سلیمان رویند

همه گوهر شکنند

دیو، کی ارزش گوهر داند

نه خردمند بود

آنکه اهریمن را

از سر جهل، سلیمان خواند

دخترم، ای همه هستی من

تو چراغی، تو چراغ همه شبهای منی

به ره باد مرو

تو گلی، دسته گلی،صد رنگی

تو یکی گوهر تابنده بی مانندی

خویش را خوار مبین

آری ای دخترکم

ای سراپا الماس

از حرامی بهراس

قیمت خود مشکن

قدر خود را بشناس

قدر خود را بشناس

 



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱/۱٧ :: ۸:٥٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : غزل

 

ای احمد اگر تو نبودی آسمان و زمین را نمی آفریدم و اگر علی نبود تو را نمی آفریدم و اگر فاطمه نبود شما را نمی آفریدم.

 

خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه بزرگ است.دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم ،که فاطمه دختر محمد (ص)است.دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است.دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه فاطمه است....................

......................................................

..................................................................

 

حضرت زهرا دلش از یاس بود

قطره های اشکش از الماس بود

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه

می چکانید اشک حیدر را به چاه

گریه آری، گریه چون ابر چمن

بر کبود یاس و سرخ نسترن...

این دل یاس است و روح یاسمین

این امانت را امین باش ای زمین

نیمه شب دزدانه باید زیر خاک

ریخت بر روی گل خورشید ، خاک

مدفن این ناله غیر از چاه نیست

جز تو کس از قبر او آگاه نیست.

 

 



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱/۱٦ :: ۱:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

دلابسوز که سوز تو کارها بکند

دعای نیم شبی دفع صد بلا بکند

تو با خدای خود انداز و دلخوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند 

عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند 

زملک تا ملکوتش حجاب بردارند

هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری

به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند 

بسوخت حافظ و بوئی به زلف یارنبرد

مگر دلالت این دولتش صبا بکند





موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱/۱٦ :: ۱:٠۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق

عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست

چه قانون عجیبی!چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی

که هر بار ستاره های زندگیت را با دست های خود راهی آسمان پر ستاره می کنی

و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی

و خاموش بی صدا به شادی ستاره های از تو جدا گشته جدا، دلخوش کنی

و باز تو بمانی و تنهایی و دوری.........



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱/۱٥ :: ٢:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

آرزوی من اینست

که دوروز طولانی

در کنار تو من باشم فارغ از پشیمانی

 

آرزوی من اینست

یا شوی فراموشم

یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

 

آرزوی من اینست

که تو مثل یک سایه

سر پناه من باشی لحظه ی تر گریه

 

آرزوی من اینست

نرم و عاشق و ساده

همسفر شوی با من در سکوت یک جاده

 

آرزوی من اینست

هستی تو من باشم

لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم

 

آرزوی من اینست

تو غزال من باشی

تک ستاره روشن در خیال من باشی

 

آرزوی من اینست

از سفر نگویی تو

اوج آرزویی تو،تو هم آرزویی کن

 

آرزوی من اینست

مثل لیلی و مجنون

پیروی کنیم از عشق این جنون بی قانون

 

آرزوی من اینست

زیر سقف این دنیا

من برای تو باشم تو برای من تنها

 



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱/۱٥ :: ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : غزل

میدانی چرا آدم های ساده را دوست دارم

چرا  بوی ناب آدم می دهند

می دانی

آدم های ساده

ساده هم عاشق می شوند

ساده صبوری می کنند

ساده عشق می ورزند

ساده می مانند

اما سخت دل می کنند

آن وقت که دل می کنند.....، جان می دهند

 

می دونی وقتی کسی با یه لبخند به زندگی دیگران هستی میده یعنی چی . میدونی وقتی یه نفر روح بزرگی داشته باشه و ببخشه یعنی چی . سادگی روح میگم یه خمیر مایعی که هیچ جا پیدا نمیشه مگه یه معجزه شه . کاشکی یه روز معجزه شه

کاشکی منم ساده بودم حتی برای یک لحظه فقط یک لحظه

اما فقط می تونم دوست داشته باشم

 

 



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱/۱٤ :: ٢:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

من آن گلبرگ پاییزی

به دست وحشی بادم

رویای زیبایی تو

پلیدی برده از یادم

بدان ای شبنم پاکم

که شب بیدارها ماندم

در آن شب های بی روزن

به جز نامت چه می خواندم؟

شبی خواب از سرم پاشید

نشان دادش خداوندم

ز دشت پاک رویاها

به این ویرانه آوردم

کنون در رنج این باور

به این اندیشه خواهم کرد

چه کس راز دلم داند

در این دنیای مات و سرد....



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱/۱٤ :: ٢:۱۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : غزل

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولب با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم .

من اون خاکم به زیر پا ولی مغرور مغرورم به تاریکی منم تاریک ولی پر نور پر نورم .

اگه گلبرگ بی آبم به شبنم رو نمیارم

اگه تشنه تو خورشیدم به سایه تن نمی کارم

من اون دردم که هر جایی پی مرحم نمی گرده

چه غم دارم اگر دنیا به کام من نمی چرخه

من اون عشقم که با هر کس سر سفره نمی شینه

من اون شوقم که اشکامو به جز محرم نمی بینه

اگه من ساقه ی خشکم به دریا دل نمی بندم

اگه بارون پر بارم به صحرا دل نمی بندم

 

همه باید قدر عشق بدونن چه شبنم چه گلبرگ مغرور قصه ما . گاهی وقتها خیلی چیزها رو با عشق اشتباه می گیریم . دوست داشتن . فدا کاری کردن . غرور. گاهی همه اینها نا خواسته عشق رو کمرنگ می کنه .

 

شبنم رسم عاشقی کردن بلد نیست. گلبرگم رسم باور کردنش رو .

گلبرگ شبنم رو باور کن و بگو ..........................

...................................................

 

 

 



موضوع مطلب :