دل نوشته ها
شعرهايي براي ديدن و شنيدن.
درباره وبلاگ
مهر..آنا

سلام پر مهر من به تمام بازدیدکنندگان مهرآنا هستم که به شعر خیلی علاقه دارم و دوست دارم بهترین شعرها با توجه به مفهومش رو جمع آوری کنم و در اختیار دیگران بذارم تا اونها هم لذت ببرن.نوشته های من بیشتر حسی که تجربه دیگران به من انتقال داده میشه........ خودم بشتر نثرم خوبه و یه چیزهایی می نویسم. به طورجدی که در این زمینه کار کنم بهش فکر نکردم . شاید به خاطر اینکه بشتر درگیر کارم هستم .ادرس کانال شعر من در تلگرام https://telegram.me/kimiya_mehrana

موضوعات
     
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed
۱۳٩۱/۱۱/۳٠ :: ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا

 

 



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱۱/۱٢ :: ٥:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا

تلخ ترین زمان ٰ، زمانی است که برداشت دیگران از تو چیزی فراتر از تو باشد

 حرفهایت را نشنوند

انتظارت را نبییند

و اگر سکوت کردی تو را خودخواه بدانند

 

 



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱۱/۱۱ :: ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا

گاهی باید بارید تمام حرفهای ته مانده را!
وگرنه ریشه می دوانند ته دلت،بزرگ می شوند،رشد می کنند و به سان طنابی از درون خفه ات می کنند
باریدن بعضی حرفها بد نیست؛لازم است گاهی
بعضی حرفها جمله نمیشوند،کلمه نمیشوند فقط میبارند؛درست عین رفتن و کوچیدن و تنها ماندن

 



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱۱/۱۱ :: ٩:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا

 نیا باران
زمین جای قشنگی نیست
من از جنس زمینم خوب می دانم
که اینجا جمعه بازاریست و
دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند
د ر اینجا قدر مردم را به جو اندازه میگیرند
در اینجا شعر حافظ را به فال کولی بان های در به در اندازه میگیرند
نیا باران

زمین جای قشنگی نیست

 



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱۱/۱٠ :: ۸:٤٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا

گاهی حــــرف ها وزن ندارد


ریتم ندارد


آهنگ ندارد


اما خوب گوش کن


درد دارند



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱۱/۱٠ :: ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱۱/۱٠ :: ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا

 

چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها

 



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱۱/۱٠ :: ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا

در خیال خام خود بارها تکرار کردی : دنبال کلاغی می گردم تا قارقارش را به فال نیک بگیرم وقتی قاصدک ها همه لالند. اما افسوس که یک عمر در خیال خام بودی.....................

اما افسوس..........................

 

در پستوی صدای گوش خراش به دنبال صدایی دلی می گردم که دل نوشته هایش برایم زندگی بخش باشد اما افسوس جز قارقار کلاغ چیزی نمی آید.

 

غزل 

 

 



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱۱/۱٠ :: ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا

در ممنوعیت تو بارها گریه کرده ام با صدای سکوت تو در تو گم شدم همانند پس کوچه های تنهایی. باز هم در مطلق ترین عشق در تلاطم درد به خود پیچیدم و دوباره با صدای هق هق جان گرفتم.

تو تنهاترین عشق ممنوعی که قفل هایش با زنجیر ها گره در احساسم میزندو هرگز اولین حلقه اش پیدا نمی شود...........................

با سکوت تو در سایه تو همیشه زندگی خواهم کرد هنگامی که تو در آغوش صدای خنده می روی.

ای کاش........................................

غزل

 

 

 

 

 



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱۱/٩ :: ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا

تازه می فهمم که چرا می گویند"امید"برای انسان به مانند بال است برای پرنده، و من امید پرواز در هوایت را از گذشته داشته ام و دارم و یقین دارم که خواهم داشت حتی اگر تو به دوردست ها بروی و حتی اگر روزگار بال هایم را نیز از من بگیرد،باز به امید رسیدن به تو،پیاده خواهم آمد و اگر آن هم نشدقلبم را به سویت روان می کنم،اما قلبم که حالا هم همیشه در کنار توست.

قصه ی نگاه اول من و تو، نه بگذار حالا دیگر بگویم "ما"....

قصه ی نگاه اول ما هم عجیب است و در عین زیبایی دردناک و در عین دردناکی زیبا و به مانند افسانه است..... آری.....

ما بیشتر از این که با هم با زبان سخن بگوییم،با نگاه هایمان با هم حرف زده ایم و می زنیم و باور کرده ام که خیلی وقت ها چشم ها حرف هایی را می گویند که زبان در بیانشان عاجز مانده.... به راستی باید خدا را شکر کرد که به ما با نگاه حرف زدن را آموخت....

و من و تو بهتر از هرکس می دانیم که در چشمان یکدیگر چه چیزی را خوانده ایم و به چشمان یکدیگر چه چیز هایی را گفته ایم.....

نمی دانم چرا هروقت که مدت زیادی چشمهایمان از نزدیک همدیگر را نمی بینند،خیس می شوند، شاید این قطرات نقره ای بهتر می توانند از فاصله ی دور و یا شاید مثل دیروز خیلی نزدیک، بهتر با هم ارتباط برقرار کنند

میدانی زیبایی صحبت کردن با چشمها در چیست؟؟؟ در عین حال که همه حرف هایت را می فهمند یا شاید می توانند بفهمند (زیرا زبان چشم ها در همه جای دنیا یکی است)،حرف هایت را فقط یک نفر می فهمد،و فقط اوچون چشم هایت در آن لحظه فقط با او صحبت می کند و بس و در آن لحظه گویی همه ی دنیا خلاصه شده در دو دایره ی سیاه که تو نمیدانی خدا این دو دایره را برای تو با چه ظرافتی نقاشی کرده است...

درد و دل کردن چشمی خاصیت دیگری نیز دارد،و آن اینکه در کوتاه ترین زمان،بیشترین مطلب را منتقل می کنند...

یادم باشد،اگر روزی به هم رسیدیم....( هرچند نمی دانم چرا....اما احساسی به من می گوید: روزی به هم می رسیم،تو را نمی دانم؟/اما احساسم این است که روزی دستانم،دستان مهربانت را لمس خواهد کرد)....چه قدر دور شدیم...داشت یادم می رفت.... آخر بعضی وقت ها آدم تردید هایش را در این دو کمان قرار می دهد و گاهی هم باورهایش را تا دیگران را از تردید خارج کند....اما تو که جزو دیگران نیستی.....تو منی و من،تو.

یادم باشد اگر روزی به هم رسیدیم....حرف زدن با چشم را به دیگران یاد دهیم و به آن ها بگوییم ....نه ... به ان ها بگویم که چشمان تو ، برای من چه معنایی داشته و دارد..... چشمانی که برخی از بزرگترین باورهایم در آنها و باآنها تجلی یافت.



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱۱/٩ :: ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا

می گویند ساده ام

می گویند تو مرا با

یک جمله

یک لبخند

یک بازی می گیری

می گویند ترفند هایت شیطنت هایت و دروغ هایت را نمی فهمم

می گویند ساده ام

 اما تو این را باور نکن

من فقط دوستت دارم

همین

و آنها آن را نمی فهمند



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱۱/٩ :: ٩:٢٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا

 

چه بگویم از تو؟

تو که همچون مهتاب به شب تیره من می تابی

چه بگویم؟ تو بگو

تو که همچون باران به ترکهای کویر دل من می باری

تو همان پنجره ای که به هنگام غروب

به دل خسته من باز شده

یا همان آهنگی که به آن نغمه من ساز شده

تو همان عطر خوش شب بویی

که نفسهای مرا تازگی می بخشد

تو همان روح بهاری که تن سرد زمستان مرا زندگی می بخشد

چه بگویم از تو؟

تو همه کودکی ساده دیروز منی تو همه روز منی

که تو امروز منی

چه بگویم از تو؟

از تو که چون رمزی و دلم مدتهاست در پی حل معمای تو است

چه بگویم از تو؟

تو همان همهمه احساسی که دل تنگ مرا آشفته

تو همان نبض زمانی که نفسهای مرا می شمرد

تو همان خلوت نابی که تو آرامش خوابی

چه بگویم؟ تو بگو

تو بهترین ترانه ای که تا کنون سروده ام

تو همان چک چک شعری به زبان دل من

چه بگویم از تو؟

شعر من قادر نیست که تو را وصف کند

تو خود از خویش بگو

چه بگویم؟ تو بگو



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/۱۱/٩ :: ۸:۳۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا



موضوع مطلب :