دل نوشته ها
شعرهايي براي ديدن و شنيدن.
درباره وبلاگ
مهر..آنا

سلام پر مهر من به تمام بازدیدکنندگان مهرآنا هستم که به شعر خیلی علاقه دارم و دوست دارم بهترین شعرها با توجه به مفهومش رو جمع آوری کنم و در اختیار دیگران بذارم تا اونها هم لذت ببرن.نوشته های من بیشتر حسی که تجربه دیگران به من انتقال داده میشه........ خودم بشتر نثرم خوبه و یه چیزهایی می نویسم. به طورجدی که در این زمینه کار کنم بهش فکر نکردم . شاید به خاطر اینکه بشتر درگیر کارم هستم .ادرس کانال شعر من در تلگرام https://telegram.me/kimiya_mehrana

موضوعات
     
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed
۱۳٩۱/٤/۸ :: ۸:٤٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا
تا بو که چو روز آید بر وی گذرت افتد
هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد
 
گر بر من سرگردان یک دم نظرت افتد
کار دو جهان من جاوید نکو گردد
 
کاید به سر کویت در خاک درت افتد
از دست چو من عاشق دانی که چه برخیزد
 
حقا که اگر از من سرگشته‌ترت افتد
گر عاشق روی خود سرگشته همی خواهی
 
خطی به گناه من درکش اگرت افتد
این است گناه من کت دوست همی دارم
 
ور در تو رسد آهم از بد بترت افتد
دانم که بدت افتد زیرا که دلم بردی
 
کاتش ز دلم ناگه در بال و پرت افتد
گر تو همه سیمرغی از آه دلم می‌ترس
 
آخر چکنی جانا گر بر جگرت افتد
خون جگرم خوردی وز خویش نپرسیدی
 
در طشت فنا روزی بی تیغ سرت افتد
پا بر سر درویشان از کبر منه یارا
 
بیچاره تو گر روزی مردی به سرت افتد
بیچاره من مسکین در دست تو چون مومم
 
می‌آید و می‌جوشد تا بر شکرت افتد
هش دار که این ساعت طوطی خط سبزت
 
این بر تو گران آید رایی دگرت افتد
گفتی شکری بخشم عطار سبک دل را
 


موضوع مطلب :
۱۳٩۱/٤/۸ :: ۸:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دل من تنها بود ! دل من هرزه نبود.......... دل من عادت داشت که بماند یکجا به کجا؟؟!!! معلوم است ، به در خانه تو!! دل من عادت داشت که بماند آنجا پشت یک پرده توری که تو هر روز آن را به کناری بزنی....... دل من ساکن دیوار و دری که تو هر روز از آن می گذری دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغچه بود که تو هر روز به آن   می نگری ...راستی ، دل من را دیدی.....؟

 

 



موضوع مطلب :
۱۳٩۱/٤/۱ :: ۸:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا

 

بی تو، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید :

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن

لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن ،

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم :‌ حذر از عشق !؟ – ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم …

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت …

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم …

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

..........................................................................

...........................................................................

...............................................................


جواب دلدادگی کوچه

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم ...

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...

 

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،

دگر از پای نشستم

گوئیا زلزله آمد،

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من

که ز کوی ات نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم، نتوانم

بی تو من زنده نمانم

 

 

 

 



موضوع مطلب :