دل نوشته ها
شعرهايي براي ديدن و شنيدن.
درباره وبلاگ
مهر..آنا

سلام پر مهر من به تمام بازدیدکنندگان مهرآنا هستم که به شعر خیلی علاقه دارم و دوست دارم بهترین شعرها با توجه به مفهومش رو جمع آوری کنم و در اختیار دیگران بذارم تا اونها هم لذت ببرن.نوشته های من بیشتر حسی که تجربه دیگران به من انتقال داده میشه........ خودم بشتر نثرم خوبه و یه چیزهایی می نویسم. به طورجدی که در این زمینه کار کنم بهش فکر نکردم . شاید به خاطر اینکه بشتر درگیر کارم هستم .ادرس کانال شعر من در تلگرام https://telegram.me/kimiya_mehrana

موضوعات
     
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed
۱۳٩٢/٤/۳٠ :: ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا

دلم را پر از تو هایی کرده ام که سالهاست بر آن چشم دوخته ام  بارها از تو در ذهنم  در رویای کوچکم خانه ای ساخته ام پر از امن هایی که محدودیتی ندارد.

 

من و تو  در زیر یک آسمان آبی به ستارگان و ماه و خورشید نگاه می کنیم در دنیای کوچک ما خوشی هایمان هرگز گره نخواهد خورد.

 

صدای مرا میشنود اویی که از دل تو خبر دارد. 

غزل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع مطلب :
۱۳٩٢/٤/٢۱ :: ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا

کسی مسیر خدا را به من نشان بدهد
دل سیاه مرا دست آسمان بدهد

درون پیله سر در گمی اسیرم ، آه
کسی برای پریدن به من توان بدهد

 به دشت خیره شدم تا مگر که قاصدکی

نشانه ای به من از یار مهربان بدهد

 و کاش رنگ غزلهای نا سروده من

بهار شعر مرا شور ناگهان بدهد

 هزار بیت به وصفش قصیده میخوانم

اگر که بغض گلوگیر من امان بدهد

 من از حکایت آشفتگی پرم اما

کجاست او که مرا جرات بیان بدهد ؟

 همیشه منتظرم تا عزیز خوش خبری

خبر ز آمدن او دوان دوان بدهد

 چه سرد مرده ام اینجا ، کجاست دستی که

به بند بند وجودم دوباره جان بدهد ؟

 



موضوع مطلب :
۱۳٩٢/٤/۳ :: ٢:٥۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا

بچه که بودیم

بستنی مان را گاز میزدند،

قیامت به پا می کردیم.

چه بیهوده بزرگ شدیم،

روحمان را گاز می زنند می خندیم!......

 

 

در زندگی هر کس.... جایی هست که از آن بازگشتی در

کار نیست... و در مواردی نقطه ای است که نمی شود از

آن پیشتر رفت.. وقتی به این نقطه برسیم...تنها کاری که

می توانیم بکنیم این است که...این نکته را در آرامش

بپذیریم... دلیل بقای ما همین است.....

 

 

هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت...

باید آن ها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده اند...

فقط تنها به خاطر آورد...

انسان نه قادر به تکرار لحظات است...

نه قادر به بیان آنهاست...

 

 

 عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست...معرفت است...

عشق از آن رو هست... که نیست...

پیدا نیست و حس می شود...

 

 

هی فلانی... زندگی شاید همین باشد...

یک فریب ساده و کوچک...

من گمانم زندگی باید همین باشد...

زخم خوردن...

آن هم از دست عزیزی که...

برایت هیچ کس چون او گرامی نیست...

بی گمان باید همین باشد...



موضوع مطلب :