دل نوشته ها
شعرهايي براي ديدن و شنيدن.
درباره وبلاگ
مهر..آنا

سلام پر مهر من به تمام بازدیدکنندگان مهرآنا هستم که به شعر خیلی علاقه دارم و دوست دارم بهترین شعرها با توجه به مفهومش رو جمع آوری کنم و در اختیار دیگران بذارم تا اونها هم لذت ببرن.نوشته های من بیشتر حسی که تجربه دیگران به من انتقال داده میشه........ خودم بشتر نثرم خوبه و یه چیزهایی می نویسم. به طورجدی که در این زمینه کار کنم بهش فکر نکردم . شاید به خاطر اینکه بشتر درگیر کارم هستم .ادرس کانال شعر من در تلگرام https://telegram.me/kimiya_mehrana

موضوعات
     
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed
۱۳٩۱/۱/۱٩ :: ٩:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مهر..آنا

این شعر رو تقدیم می کنم به تمام دختران ایرانی که الگوشون مادرمون خانم حضرت زهرا (س) ست امیدوارم لطف بی پایانشون شامل هممون بشه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا شود گوشه چشمی به ما کنند

..............................

......................

 

دخترم با تو سخن می گویم

گوش کن،با تو سخن می گویم

زندگی در نگهم گلزاریست

وتو با قامت چون نیلوفر

شاخه پر گل این گلزاری

من در اندام تو یک خرمن گل می بینم

گا گیسو،گل لب ها،گل لبخند شباب

من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم

گل عفت، گل صد رنگ امید

گل فردای بزرگ

گل فردای سپید

می خرامی و تو را می نگرم

چشم تو آینه روشن دنیای من است

تو همان خرده نهالی که چنین بالیدی

راست چون شاخه سر سبز،برومند شدی

همچو پر غنچه درختی،همه لبخند شدی

دیده بگشای و در اندیشه گل چینان باش

همه گلچین گل امروزند

همه هستی سوزند

کسی به فردای گل باغ نمی اندیشد

آنکه گرد همه گل ها به هوس می چرخد

بلبل عاشق نیست

بلکه گلچین سیه کرداری است

که سراسیمه دود در پی گلهای لطیف

تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد بر خاک

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک

تو گل شادابی

به ره باد مرو

ای گل صد پر من

با تو در پرده سخن می گویم

گل چو پ‍‍‍‍ژمرده شود، جای ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

کس نگیرد ز گل مرده سراغ

دخترم، با تو سخن می گویم

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیری است

و تو چون قطعه الماس درشتی کمیاب

گردن آویز بر این زنجیری

دیده از خواب بپوشم همه شام

دخترم، گوهر من

گوهرم، دختر من

تو که تک گوهر دنیای منی

دل به لبخند حرامی مسپار

دزد را دوست مخوان

چشم امید بر ابلیس مدار

دیو خویان پلیدی که سلیمان رویند

همه گوهر شکنند

دیو، کی ارزش گوهر داند

نه خردمند بود

آنکه اهریمن را

از سر جهل، سلیمان خواند

دخترم، ای همه هستی من

تو چراغی، تو چراغ همه شبهای منی

به ره باد مرو

تو گلی، دسته گلی،صد رنگی

تو یکی گوهر تابنده بی مانندی

خویش را خوار مبین

آری ای دخترکم

ای سراپا الماس

از حرامی بهراس

قیمت خود مشکن

قدر خود را بشناس

قدر خود را بشناس

 



موضوع مطلب :