یکی بود یکی نبود

وقتی میای که دیگه نیستم. وقتی میای که تموم شدم وقتی که دیگه احساسی نیست وقتی که پنجره آرزوهام بستم وقتی که فرصت رنگی نداره. وقتی که لحظه ها سردن. وقتی که شیشه عمر از فاصله ترک خوردن .

وقتی که قصه یکی بود یکی نبود ورد زبون ها شده بود

 

عاشقش بودم عاشقم نبود وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم . از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست .

هیچ کس نمیداند.....

هیچ کس نمیداند....

/ 2 نظر / 7 بازدید
محسن

سلام افرین. زیبا بود.