نظر

تا بو که چو روز آید بر وی گذرت افتد
هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد
 
گر بر من سرگردان یک دم نظرت افتد
کار دو جهان من جاوید نکو گردد
 
کاید به سر کویت در خاک درت افتد
از دست چو من عاشق دانی که چه برخیزد
 
حقا که اگر از من سرگشته‌ترت افتد
گر عاشق روی خود سرگشته همی خواهی
 
خطی به گناه من درکش اگرت افتد
این است گناه من کت دوست همی دارم
 
ور در تو رسد آهم از بد بترت افتد
دانم که بدت افتد زیرا که دلم بردی
 
کاتش ز دلم ناگه در بال و پرت افتد
گر تو همه سیمرغی از آه دلم می‌ترس
 
آخر چکنی جانا گر بر جگرت افتد
خون جگرم خوردی وز خویش نپرسیدی
 
در طشت فنا روزی بی تیغ سرت افتد
پا بر سر درویشان از کبر منه یارا
 
بیچاره تو گر روزی مردی به سرت افتد
بیچاره من مسکین در دست تو چون مومم
 
می‌آید و می‌جوشد تا بر شکرت افتد
هش دار که این ساعت طوطی خط سبزت
 
این بر تو گران آید رایی دگرت افتد
گفتی شکری بخشم عطار سبک دل را
 
/ 0 نظر / 15 بازدید