برای با تو بودن چشمانم را دوباره می بندم نه مانند تو......

وقتی چشات بسته بودی 

زمان واسه خودت خواسته بودی

نفهمیدی فهم عشق منو

خندیدی و رفته بودی

نگو که از عشق من خسته بودی

یه بند از عشق پرتوهمش رویا ساخته بودی

میگفتی عاشق سینه چاکه

تو دنیای تو اسب یکتازه

حالا ببین عاقبت قصه رو 

شکستن این دل پر غصه رو

گریه نکن دلم هنوز اسیره

واسه دیدن تو داره میمیره

تموم شد مشکلاتت با اون

دیگه نگیر زانو غم تو ناودون

بیا کنار من بشین تو حالا

آیندمون روشن میشه قول مردونه میدم حالا

 

بانوی تنها غزل

/ 1 نظر / 12 بازدید
مينا

سلام از وبلاگت خيلي خوشم اومد به منم سر بزن و آدرس وبلاگتو واسم بزار تا بتونم هر روز من و بقيه بازديد کنندگان بهت سر بزنيم محلي که وبلاگتو ثبت ميکني بزرگترين دايرکتوري وبلاگ نويسان ايران است و فوق العاده پر بازديد.حتما بيا و لينکتو ثبت کن .مرسي.