منیت

سالها در خواب بودم  حال که بیدار شدم جز افسوس چیزی برایم نماند
در کاش هایم غرق شدم و در موج اشک هایم محو
تاوان این اشتباه روحم را به سراب هدیه داد و من امروز با دست های خالی احساس به تو پناه آورده ام فقط تو
مرا در آغوش گرم ،همچون مادر ، پناه ده که جز تو کسی به من امان نمی دهد

تو را که سالها ست فراموش کرده ام ................

تو را که که اول و آخر تویی .............................
من این روزها به امید تو نفس می کشم و به امید رسیدن به تو روزهایم را سپری می کنم


به خود می بالم که چون تویی دارم ای مهربان ترین مهربانان
گناهم را بر من  به هر بهانه ای که خود میدانی ببخش

غزل

/ 0 نظر / 5 بازدید