فقط برای تو می خواستمش

تمام شعر من ,تمام فکر من ،برای تو می خواستمش

تو در نگاه من  یک حس بی پایانی هر چند که نمیدانی.

تو همیشه مرا به آزار محکوم می کنی هر وقت که دلت بخواهد .

تو را که از دور می بینم چشم بر زمین طاقت دیدنت را ندارم اما نمی دانم چرا آن روزها که به تو نزدیک می شوم از تو دور می شوم .

همیشه با سوال  های بدون جواب سالهاست با تو درگیرم امروز هم مانند دیروز بدون احساس از کنارت رد میشوم کدام دروغ است من یا احساس تو ،تو یا احساس من .......

باورت برایم سخت است باور کرده ام .........

غزل

/ 2 نظر / 14 بازدید
میرزا

دلیل این همه ماندن ، تویی تو... به روی بسته ، خورده س فراوان سر،چون من و میرزا فراوان اندک آمدند با شوق ، برفتند با دلی خونین درین خالی دشت پر دود گر پرنده ای میزد برق هزاران بال بستند اندوهگین درین پهنای پهناور، تروخشک باهم میسوزند و بی شک هیچ خوابی به چشم نمیآید از ترس مبادا ، رنگ فرداها... من اینجا با فوت،میدهم تسکین تمام انگشتان تاول زده م را تا که دگرهیچ انگشتم نخوانند هزاران صفحه بی رنگ و میگفت(من اینجا بس دلم تنگ است...) و آنجایی که آن عارف میگفت همین جاهاست هوا دلگیر و آسمانش بدرنگ است چه کس خواهد پرید از این آتش به جایی که در خوشبینانه ترین حالت همین رنگ است؟! همان بهتر که دهان پر از گوگردمان بماند ساکن و بسته همان بهترکه هنگام سقوط سیب چشمانت را بدوزی به نقطه ای بسته و منتهی به صفر همان بهتر که آسمان امشب و فردا شب بماند در همین ماتم و بی شک این حالت بیرحم بهترتر خواهد بود،به چشمان پرخشم خزان این پاییز و اینجا هر شبش هزیان و باج خواهی ست وآن کس به مرز نارس آشتی گام برمیدارد چشمان کسی دیگر ازحلقه بیرون زد فراوان داد و بیداد کردند ولی باز هم شب همان شب شد... پنجره ها هم میگیرند در اوج دلتنگی ها خفه

میرزا

[گل][گل][گل] وبلاگ زیباییه دروووووووووووووووود