سخنی از بزرگان

بچه که بودیم

بستنی مان را گاز میزدند،

قیامت به پا می کردیم.

چه بیهوده بزرگ شدیم،

روحمان را گاز می زنند می خندیم!......

 

 

در زندگی هر کس.... جایی هست که از آن بازگشتی در

کار نیست... و در مواردی نقطه ای است که نمی شود از

آن پیشتر رفت.. وقتی به این نقطه برسیم...تنها کاری که

می توانیم بکنیم این است که...این نکته را در آرامش

بپذیریم... دلیل بقای ما همین است.....

 

 

هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت...

باید آن ها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده اند...

فقط تنها به خاطر آورد...

انسان نه قادر به تکرار لحظات است...

نه قادر به بیان آنهاست...

 

 

 عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست...معرفت است...

عشق از آن رو هست... که نیست...

پیدا نیست و حس می شود...

 

 

هی فلانی... زندگی شاید همین باشد...

یک فریب ساده و کوچک...

من گمانم زندگی باید همین باشد...

زخم خوردن...

آن هم از دست عزیزی که...

برایت هیچ کس چون او گرامی نیست...

بی گمان باید همین باشد...

/ 1 نظر / 15 بازدید
احمد آقاجانی

خیلی تاثیر گذار و پرمحتوا...