مناظره عاشقانه

شعر زیبای حمید مصدق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


 
  
  
 
جواب زیبای فروغ فرخ زاد

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی واست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

 

 

 

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
gorge baron dide

نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم 
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم 
نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم 
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم 
بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم ... 
حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی

gorge baron dide

نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم 
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم 
نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم 
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم 
بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم ... 
حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی

gorge baron dide

نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم 
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم 
نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم 
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم 
بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم ... 
حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی